۩...دلبستگی های من...۩
یه مدت نبودم .... حالا اومدم کسی نیس .... اشکال نداره ....رفته بودم مسافرت ... خیلی خوش گذشت جاتون خالی ...ولی آخرش سرما خوردم ... کلاسامون هم که شروع شده ...و..... باید این ترم خوب درس بخونم ...کم میام نت ...چون میخوام حال بگیرم .... ثابت کنم من میتونم خوب باشم .... راستی تولد بابک عزیز رو بهش تبریک میگم .(۶ ابان)...امیدوارم شاد یاشه سال بعدم تو یه رشته توپ از دانشگاه مورد علاقش پذیرفته بشه... تولدت مبارک عزیزم... دوستون دارم خیلیییییییییییییییییی زیاد.... بای... امیدوارم خوب باشین... اومدم بگم من تا یه مدتی نیستم ....از اونایی که بهم سر زدن و نظر دادن ممنونم..... سحر عزیز ... .بابک جون و..... ممنونم.... یادتون باشه تو این شبای قدر همه رو دعا کنین بیمارا ...پدر مادرا ی مهربون ...بچه ها...همه.... منم دعا کنین... این شبا شبای سرنوشته ...امیدوارم خدا گناهامونو ببخشه ............ منم دعاتون میکنم... همتونو دوس دارم .... بیادتونم.... امیدوارم موفق باشین .... بای..... ولادت امام حسن مجتبی(ع) رو به همتون تبریک میگم..... اول یه تشکر اختصاصی بکنم از دوست گلم لیتل مو عزیزم...سی دی بقول دوستم فرزانه ...خیلی پایه هستی...بازم ممنونتم...ایشالا جبران کنم به نحوی... اما یه کار کوچیکی کردم مصاحبه گذاشتم از مایکل ..مخصوص تو و دوستان مایکلی من.....امیدوارم خوشت بیاد....تنها کار ممکن در حاله حاضره....!!!!!!!!!! امروز چه خبرههههههههههههههههه؟ مگه خبریه؟ تولد کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب!!!!!!!!! تولد خودمههههههههههههههههه تولد همکلاسیم اقای ملک محمدیه.... چه تفاهمیییییییییییییییی...وقتی بهش گفتم این طوری شد....خودمم این طوری شدم.... عجیب بود....همکلاسیه ادم ..بعد دوسال بفهمی...خیلی قشنگه هااااااااا مصاحبه ی مایکل... ۱۴ جون ۱۹۹۵...پرایم تایم... ديان ساير: مايكل جكسون و ليزا ماري پريسلي، به پرايم تايم خوش اومدين. مايكل: متشكرم ديان ساير: خوشحالم كه اينجا هستين. وقتي به شما دو تا نگاه ميكنم، اينطوري به نظرم ميرسه كه من بايد شروع كنم. اين ازدواج چطوري اتفاق افتاد؟ چطوري شروع شد؟ اجازه بدين حدس بزنم كه اين اتفاق اطراف يه خليج كوچيك يا هات داگ فروشي يا چيزي مثل اين رخ نداده. چه موقع شروع شد؟ قرارملاقاتها كي گذا شته شد؟ مايكل: خوب، ما اولين بار.... اون 7 سالش بود ومن 17. در لاس وگاس بود..... اون تمام مدت عادت داشت كه بياد و شوهاي من را ببينه. ما يه شوي خانوادگي دا شتيم و اون عادت داشت كه بياد، به عنوان يه دختر كوچولو. و درست روبروي من مي نشست. اون معمولأ ميومد. با تعداد زيادي محافظ و........ ديان ساير: آيا باهاش در تماس بودي؟ مايكل:مطمئنأ، مطمئنأ. اون به پشت صحنه ميومد..... بعد من، ميدونين..... سلام ميكردم، حرف ميزدم و بعد اون بازهم ميومد. و من فكر كردم كه اون مهربون و شيرين بود و آرزو ميكردم.... هميشه آرزو ميكردم كه دوباره ببينمش . ديان ساير: و اول كي راجع به ازدواج صحبت كرد؟ مايكل: نه با هم در تماس نبوديم. ليزا ماري: اون، اون..... ادامه بده، ميخواستي بگي، ادامه بده. مايكل: نه، تو ميتوني بگي. تو حافظه ي خوبي داري. ليزا ماري: خوب، تو گفتي كه تو قصد داري اونو بگي. ديان ساير: اين هم از اولين جروبحث ما، اينجا ودر اين ساعت. كي پيشنهاد داد؟ من ميخوام بگم..... چطوري بحث ازدواج پيش اومد؟ مايكل: خوب، خوب..... در ابتدا، اين چيزي بود كه اتفاق افتاد. وقتي اون 18 سالش بود، من عادت دا شتم به وكيلم « جان برانكا » بگم كه ” تو ليزا ماري پريسلي را ميشناسي؟ “ و اون ميگفت ” خوب من نماينده ي مادرش هستم “ من ميگفتم ” خوب تو ميتوني باهاش تماس بگيري؟ چون فكر ميكنم كه اون خيلي بامزه و جذابه “ و اون هر دفعه ميخنديد و ميگفت ” من همه ي تلاشم را ميكنم“ بعد ميومد و من بهش ميگفتم ” خوب، فهميدي؟ “ و اون هم ميگفت ” نه، هيچي نيست “ و من هميشه در مورد اين موضوع بهش تذكر ميدادم. بعد از اون متوجه عكسي روي جلد يه مجله شدم كه عكس عروسيش بود كه واقعأ من را تكه تكه كرد. چون احساس ميكردم كه اون آدم بايد من باشم. واقعأ اين احساس را داشتم. ديان ساير: اولين بار كي در مورد ازدواج صحبت كرد؟ مايكل: من گفتم ليزا ماري: اون گفت ديان ساير: كي؟ كجا؟ مايكل: كي؟ كجا؟ ليزا ماري: پشت تلفن مايكل: اوه. بله، بله.......... پشت تلفن ليزا ماري: اون اول از من پرسيد ” ما الان 4 ماهه كه با هم قرار ملاقات ميگذاريم، درسته؟ 4 ماه “ مايكل: من يادم نمياد. ليزا ماري: به هر حال..... ما وقت زيادي را با هم ميگذرونديم. نميدونم اين موضوع چطوري به مطبوعات راه پيدا نكرد. چون ما اين موضوع را مخفي نمي كرديم. در لاس وگاس..... ما در...... مايكل و ليزا ماري: ما همه جا با هم بوديم. ليزا ماري: همه جا مايكل: به كتاب فروشي ميرفتيم ليزا ماري: به كتاب فروشي ميرفتيم. اين را پنهان نمي كرديم. ديان ساير: و تو فورأ جواب مثبت دادي؟ ليزا ماري: اون زمان 4 ماه ميشد كه طلاق گرفته بودم. اون گفت ” اگه ازت ميخواستم كه با من ازدواج كني، چي كار ميكردي ؟ “ ومن گفتم مايكل: يه بله ي محكم...... تو واقعأ مشتاق بودي......( ميخندد ) ديان ساير: من بايد بپرسم كه، چون فقط ميتونم تصور كنم كه تعدادي وكيل درگير مقدمات توافقنامه ي عروسي بودن. آيا توافقنامه اي وجود داره؟ مايكل: خوب ما روي مسائل كار كرديم و چيزهاي معيني را امضا كرديم ولي.......... البته خيلي محرمانه است. ليزا ماري: ما توافق كرديم. ما توافقات مقدماتي انجام داديم. ديان ساير: همون طور كه ميدونين، همه جاي دنيا به اين ازدواج عكس العمل نشون داده شد. و ميدونم كه شما هم قويأ اين را احساس ميكنين. هر عكس العملي از شگفتي و حيرت و شعف گرفته تا سؤظن و ترديد..... كه اين ازدواج يه جوري زيادي بدون زحمت و دردسر بوده. ليزا، آيا تو از مايكل در مورد اتهاماتش سوال كردي؟ آيا شما دو تا در مورد تاثير اين ازدواج روي اتهامات فكر كردين؟ ليزا ماري: قطعأ، نه. اون به من زنگ زد..... من در تمام مراحل اين اتهامات با اون در تماس بودم. وقتي اون غيبش زد، من باهاش صحبت ميكردم. من در واقع بايد به « سانتاجوآن » و « پورتوريكو» ميرفتم. كه اون ترك كرد و ناپديد شد. و من يه تلفون دريافت كردم كه مايكل قصد نداره به اون جاها بره. و من در واقع قسمتي از تمام اين وقايعي كه براش اتفاق افتاد، بودم. با صحبت كردن با اون از طريق تلفون و....... ديان ساير: آيا ازش پرسيدي ” آيا اين اتهامات حقيقت داره؟ “ ليزا ماري: نه، نپرسيدم. ديان ساير: يه دقيقه اينجا مهلت ميخوام........ و ميخوام به موضوع ازدواج برگردم. ليزا ماري: من ميتونم..... ببخشيد...... اون، اون...... همش در موردش صحبت ميكرد. بنابراين من اصلأ مجبور نبودم بپرسم ” آيا اين اتهامات حقيقت داره يا نه؟ “ اون پشت تلفون خيلي عصباني بود و ميدونين........ ديان: هميشه؟ ليزا ماري: هميشگي بود، بله ديان ساير: خوب، مايكل؛ چون من ميدونم كه مدت زياديه كه ميخواي احساسات مشابهي را بروز بدي. من ميخوام چند تا چيز در مورد اتهامات بپرسم. ولي اول ميخوام براي بيننده ها اين مسئله را روشن كنم كه هيچ چيز از قبل تعيين شده اي وجود نداره. تو به من گفته اي كه از هيچ سوالي نميترسي. بنابراين ميخواستم قبل از اينكه كارمون را شروع كنيم، همه اين موضوع را بدونن. فكر ميكنم ميخوام با اطمينان به اينكه شرايط روشن شده شروع كنم. تو گفته اي كه هيچ وقت به بچه اي صدمه نميزني. ميخوام تا اونجا كه ممكنه صريح باشم. آيا تو هرگز همون طوري كه اين پسر بچه گفته، آيا هرگز به اين پسر بچه دست زدي يا نوازشش كردي يا آيا با اين بچه يا بچه هاي ديگه تماس جنسي داشته اي؟ مايكل: هرگز، من هيچوقت نميتونم به يه بچه يا هركس ديگه صدمه بزنم. اين تو قلب من نيست. اين من نيستم. اين چيزي نيست كه من هستم. من حتي به اون تمايلي ندارم. ديان ساير: فكر ميكني با كسي كه اين كار را ميكنه بايد چي كار كرد؟ مايكل: كسي كه اين كار را ميكنه؟ فكر ميكنم چي كار بايد كرد؟ فكر ميكنم اونها به يه نوعي به كمك احتياج دارن. ديان ساير: در مورد عكس هاي پليس چطور؟ چطوري اين پسربچه اطلاعات كافي در مورد اون جور چيزها داشت؟ مايكل: عكسهاي پليس؟ ديان ساير: عكسهاي پليس مايكل: عكسهائي كه از من گرفتن؟ ديان ساير: بله مايكل: چيزي وجود ندا شت كه من را به اتهامات مربوط كنه. ليزا ماري: هيچ چيزي نبود كه اونها بتونن به مايكل ربطش بدن. مايكل: به همين خاطر من امروز اينجا نشستم و با شما حرف ميزنم. يه ذره اطلاعاتي كه بتونه منو به ماجرا ربط بده پيدا نشد. ديان ساير: خوب وقتي كه ما در مورد اتهامات شنيديم...... مايكل: هيچ چيزي نبود ديان ساير: هيچ نوع علامتي روي پوستت نبود؟ مايكل: علامتي نبود ديان ساير: نبود؟ مايكل: نه ديان ساير: چرا تو......... سازش كردي تا......... مايكل: پس چرا من هنوز اينجام؟ ليزا ماري: شما قصد ندارين در مورد اونها، چيزي از من بپرسين، دارين؟ ( ميخندد ) ببخشيد....... علائم روي پوستش. ديان ساير: تو داوطلب ميشي؟ ليزا ماري: نه من فقط، موضوع اينه كه...... بر خلاف اينكه موضوع خيلي بزرگ شده بود، وقتي بالاخره نتيجه گرفته شد كه چيزي كه به اين موضوع مربوط باشه وجود نداره، خيلي كم در موردش چاپ شد. مايكل: خوب چون اصلأ چيزي وجود ندا شت كه در موردش بنويسن. ديان ساير: پس چرا در مورد اتهامات سازش كردي؟ مايكل: همش دروغه! ديان ساير: چرا سازش كردي؟ اينطوري به نظر ميرسه كه تو مبلغ زيادي پول پرداخت كردي و......... مايكل: اين بيشترش حرفهايي كه توده ي مردم ميزنن. من با وكيلم صحبت كردم و گفتم ”ميتونين به من ضمانت بدين كه عدالت پيروز ميشه؟ “ و اونها گفتن ” مايكل ما نميتونيم به تو ضمانت بديم كه قاضي يا هيئت منصفه كاري انجام بده “ و با اين حرف من عصباني شدم. من هتك حرمت شده بودم. ديان ساير: چه مقدار پول........ مايكل: كاملأ هتك حرمت شده بودم. پس گفتم ” من مجبورم كاري بكنم تا از اين كابوس بيرون بيام “ تمام اين دروغ ها و تمام مردمهائي كه جلو ميان تا پول بگيرن و تمام نمايشهايي كه تبلويدها به راه انداخته بودن....... فقط دروغه، دروغ، دروغ، دروغ........ پس چي كار كردم...... من با مشاورانم دور هم جمع شديم و اونها من را نصيحت كردن. روي اين تصميم اتفاق نظر شد ومسئله حل شد. اين مسئله ميتونست تا 7 سال ادامه داشته باشه. ديان ساير: چقدر پول........ مايكل:ما گفتيم، بياييد اين را پشت سر بگذاريم. بياييد به اين جريان خاتمه بديم. ديان ساير: ميتوني بگي چقدر؟ مايكل: اين چيزي كه تبلويدها چاپ كردن نيست. همش اين پول مسخره ي عجيب غريب نيست. منظورم اينه كه شرايط قرارداد خيلي محرمانه است. ديان ساير: من ميخوام بپرسم......... ليزا ماري: اون از بحث كردن در اين مورد منع شده. ديان ساير: در مورد شرايط تعيين شده؟ ليزا ماري: در مورد شرايط تعيين شده ديان ساير: شرايط تعيين شده ي قرارداد؟ ليزا ماري: مبلغ تعيين شده مايكل: اين چيزهايي كه در باره ي من ميگن، اين عادلانه نيست. چيزهايي كه اونها من را وادار به گذروندنش كردن. چون حتي يه ذره اطلاعات وجود ديان ساير: بگذار چند تا سؤال ازت بپرسم مايكل: هيچي، هيچي، هيچي........ ديان ساير: هيچي. ما هيچي نداريم. همونطور كه ممكنه بدوني يا نه، به هر كسي كه ميتونستيم زنگ زديم. ما هر چيزي را كه ميتونستيم چك كرديم. ما سعي كرديم بفهميم آيا چيزهايي كه قبلأ در موردش شنيديم، در واقع همينه....... من ميخوام ازت در مورد دو تا چيز سؤال بپرسم. در باره ي اين خبرهايي كه ما مدام ميخونيم كه اونها دراطاقت عكسهايي از پسر بچه ها پيدا كردن. مايكل: نه عكس پسر بچه ها، عكس بچه ها، دختربچه ها......... همه چي ديان ساير: اينكه اونها عكس پيدا كردن....... كتابهايي با عكسهايي از پسربچه هايي كه برهنه بودن. مايكل: نه ديان ساير: پيدا نكردن؟ مايكل: نه، من از اين چيزها اطلاعي ندارم..... مگر چيزهايي كه مردم برام فرستاده اند كه من بازشون نكرده ام مردم ميفرستن...... مردم از عشق من به بچه ها با خبرن. پس از سراسر دنيا برام كتاب ميفرستن. از آمريكاي جنوبي، آلمان، ايتاليا، سوئد، من... ديان ساير: مردم اينطوري ميگن كه اونها يه همچين چيزهايي پيدا كردن......ميگن كه يه نشونه هايي وجود داره. اجازه بده كه اونها جلو بيان، اجازه بده كه اين خبرها را منتشر كنن، خوب؟ مايكل: بله، چون من همه نوع...... شما نميتونين تعداد نامه هاي پستي اي را كه من دريافت ميكنم باور كنين. اگه من به هوادارام بگم كه عاشق چارلي چاپلين هستم، در اون صورت دوروبرم پر از چيزهاي مربوط به چارلي چاپلين ميشه. ديان ساير: در مورد........ مايكل: اگه بگم عاشق بچه ها هستم ( كه هستم ) ، با هر چيزي كه مربوط به بچه ها باشه احاطه ميشم. ديان ساير: آيا توافق ديگه اي وجود داره كه در جريان برگزاري دادگاه يا قبل از اون با بچه هايي كه اين ادعاها را مطرح ميكنن، انجام شده باشه؟ ما شنيده ايم كه يه مورد ديگه هم هست. نه اون موردي كه دادستان در دادگاه مطرح ميكرد. مايكل: نه ديان ساير: ولي تو دوباره داري در مورد پول دادن به شاكي حرف ميزني. مايكل: نه، اين حقيقت نداره..... نه حقيقت نداره..... فكر ميكنم شنيده ام كه همه چيز خوبه و شاكي هاي ديگه اي وجود ندارن. ديان ساير: اجازه بدين بپرسم..... دارم فكر ميكنم كه چطوري بيانش كنم. تو از تمام اتهامات مبرا شده اي من ميخوام اين موضوع را روشن كنم. ولي ميشنوم كه مردم در حومه ي شهر ميگن كه ” ببينين...... اينجا مردي هست كه با چيزهايي كه بچه ها دوست دارن، احاطه شده. اينجا مردي هست كه بيش از اندازه وقتش را با پسر بچه ها ميگذرونه. “ مايكل: درسته ديان ساير: يه مرد 36 ساله چه كاري ممكنه با يه بچه ي 12 ساله يا يه دسته از بچه ها كه باهاش توي تختش ميخوابن انجام بده؟ مايكل: صحيح، باشه. وقتي ميگي پسرها، فقط پسرها نيستن و من هيچوقت فقط پسر ها را دعوت نكرده ام كه به اطاقم بيان. دست بردارين. اين بعينه مسخره است. اين يه سؤال مسخره است. ولي نظر به اينكه مردم ميخوان بشنون، من خوشحال ميشم كه به اين سؤال پاسخ بدم..... من هرگز كسي را به تخت خوابم دعوت نكرده ام. بچه ها عاشق من هستن. من عاشق بچه ها هستم. اونها منو دنبال ميكنن. ميخوان بامن باشن. اما هركسي ميتونه به تخت خوابم بياد. اگه بچه اي دوست داره كه به تخت خوابم بياد، ميتونه. ليزا ماري: من ميتونم بگم..... من ميتونم..... ميتونم بگم...... ببخشيد...... من اين را ديده ام. من اين را بارها ديده ام. بچه ها را ديده ام. من اونو با بچه ها در طي سال گذشته ديده ام. من به اندازه ي كافي ديده ام كه بفهمم چطوري ممكنه اتفاق بيافته. اين..... ميدونين، من ميفهمم.... ديان ساير: اين قسمتي از بزرگسال بودن نيست.... و تو يه بچه ي 2 ساله داري. يه پسر 2 ساله. مايكل: ( خطاب به ليزا ) نمي خوا ستي صحبتت را تموم كني؟ ليزا ماري: بله، بله به من اجازه بدين....... به من اجازه بدين......... ببخشيد. ديان ساير: باشه ليزا ماري: من، من فقط ميخوا ستم بگم كه من اين بچه ها را ديده ام. اونها نميگذارن كه مايكل به حموم بره، بدون اينكه به دنبالش اون تو بدوند... و اجازه نميدن كه مايكل از ديدشون خارج بشه. پس وقتي كه اون توي تخت خواب ميره، حتي من بيرون ايستادم، اونها هم دنبالش توي تخت خواب ميرن. ديان ساير: اما آيا قسمتي از بزرگسال بودن يا عاشق بچه ها بودن، دور نگه داشتن اونها از موقعيتهايي نيست كه براشون ايجاد ابهام ميكنه؟ وباز ميگم كه ما داريم در مورد اين صحبت ميكنيم كه اين جريانات به صورت فشرده دائمأ تكرار ميشده. آيا وقتي پسرت بزرگ بشه، 12 ساله بشه، بهش اجازه ميدي كه اين كار را بكنه؟ ليزا ماري: ميدوني چيه؟ اگه مايكل را نشناسم، به هيچ وجه. اما من ميدونم اون كيه و چيه. ميدونم كه اون اينطوري نيست. ميدونم كه اون يه چيزي براي بچه هاست. ومن..... ادامه بدين..... متاسفم. ديان ساير: من فقط ميخوام.... آيا تموم شده؟ آيا مطمئني كه دوباره اتفاق نميافته؟ فكر ميكنم اين واقعأ همون نكته ي كليدي اي هست كه مردم ميخوان بدونن. مايكل: چي تموم شده؟ ديان ساير: كه بيشتر از اين « شب در خونه ي تو موندنها » وجود نداشته باشه. طوريكه مردم ديگه تعجب نكنن. مايكل: هيچكس تعجب نميكنه اگه بچه ها شب را خونه ي من بگذرونن. هيچكس تعجب نميكنه. ديان ساير: آيا تموم شده؟ آيا تو...... آيا تو حالا تصميم گرفته اي كه مراقب باشي؟ مايكل: مراقب چي باشم؟ ديان ساير: فقط به خاطر بچه ها و تمام چيزهايي كه تجربه شون كردي. مايكل: نه! چون همش...... چون همش اخلاقي و پاكه. من حتي اونطوري فكر نميكنم. اين چيزي نيست كه تو قلب منه. ديان ساير: پس تو، تو دوباره انجامش ميدي؟ مايكل: من هرگز...... چي را دوباره انجام بدم؟ ديان ساير: منظورم اينه كه آيا دوباره ميذاري يه بچه شب تو خونت بمونه؟ مايكل: البته! اگه اونها بخوان. ليزا ماري: اون.... مايكل: اين در مرحله ي خلوص و عشقه و فقط معصومانه است. معصوميت كامل. اگه در مورد رابطه جنسي حرف ميزنين، در اون صورت اون شخصي كه در موردش حرف ميزنين من نيستم بلكه يه ديوانه است. برين سراغ اون آدمي كه تو خيابونهاست. چون اون مايكل جكسون نيست. اين چيزي نيست كه من بهش تمايل داشته باشم. ديان ساير: باشه، ماحالا يه زنگ تفريح خواهيم داشت. وقتي برگرديم « اليزلبت تيلور » كمي در مورد زماني كه با تو حرف ميزده و بهت كمك ميكرده تا اعتيادت را به قرصهاي آرام بخش ترك كني، و چيزهايي كه اون زمان ديده، حرف ميزنه. مايكل: اووه.......« اليزابت » توي شو هست! ديان ساير: وقتي برگرديم « پيامهاي بازرگاني » ديان ساير: همونطور كه گفتيم « اليزابت تيلور » قصد داره تا كمي در باره ي وقتي كه اومد تا تو را در زماني كه درگير چيزي بودي كه « اليزابت » به اون « غم بزرگ » گفت، ببينه؛ صحبت كنه. واون خيلي.... فكر ميكنم يكي از چيزهايي كه اون در موردش خيلي از دست ما عصباني بود، اين بود كه... اون گفت ” مردم هميشه فقط در مورد يك بعد از شخصيت يه نفر حرف ميزنن. مردم هيچوقت به اونها به خاطر فضيلتهاي اخلاقي شون فرصت نميدن. “ مايكل: درسته ديان ساير: مصاحبه اينطوري شروع مي شود . « مصاحبه ي ضبط شده با اليزابت تيلور نشان داده ميشود » اليزابت: وقتي مايكل در حال برگزاري توره، به بيمارستانها ميره. بدون اينكه مطبوعات دنبالش باشن. بدون اينكه كسي بدونه. اون لباس مبدل ميپوشه و اين كار را انجام ميده. وقتي توي بيمارستانه، لباس مبدلش را در مياره و بچه ها ميفهمن ” واي...... اين مايكل جكسونه! “ اليزابت: به هيچ وجه؛ مطلقأ نه. ديان ساير: هرگز؟ اليزابت: هرگز، من قلب مايكل را ميشناسم. من از نيت وفكر و روحش باخبرم. من اونقدرها بي احساس نيستم. مخصوصأ در مورد اون يا مردمي كه دوستشون دارم. ديان ساير: چطوري تصميم گرفتي به سنگاپور بري؟ اليزابت: اون دوستم بود. اون تنها بود. اون كاملأ تنها بود. و اون فقط به كمك احتياج دا شت. هيچ چيز در دنيا نميتونست بيشتر از اين بهش آسيب برسونه.... اگه برنامه ريزي شده بود.... اگه اونها نقشه ي يه قتل را كشيده بودن نميتونستن بهتر از اين بهش ضربه بزنن....... تقريبأ قلبش شكست. ديان ساير: « اليزابت » گفت اگه دوستي براي فرار، به قرصهاي آرام بخش رو بياره، اون اين موضوع را در اون شخص تشخيص ميده و ميفهمه كه اون از قرص استفاده ميكنه. اليزابت: مايكل از اتفاقي كه داشت ميفتاد با خبر نبود. اون داشت دردش را كم ميكرد. ولي واقعأ منو ترسوند چون من در اون موقعيت بوده ام و ميدونم وقتي از نظر روحي يا جسمي رنج ميكشين چقدر راحت ميشه به دام قرصها گرفتار بشين. ديان ساير: و اون فورأ فهميد كه بايد با ين مسئله كنار بياد؟ اليزابت: فورأ، نه... ولي فهميد. « بازگشت به مصاحبه با مايكل و ليزا » -------------------------------------------------------------------------------- ديان ساير: مايكل، در اين مدت خبرهايي بود كه.... اين درد اونقدر برات بزرگ بوده كه تو در واقع به خودت آسيب ميرسوندي. حقيقت داره؟ مايكل: من هرگز به خودم آسيب نرسوندم. من زندگي را بيشتر از اون دوست دارم كه به خودم آسيب برسونم. من انعطاف پذيرم. پوست كلفتم. هرگز... هرگز به خودم آ سيب نرسوندم. ديان ساير: باعث شد كه تو..... مايكل: قلبم بشكنه ( قلبش را لمس ميكند ) ، اما نه اينكه به خودم آسيب برسونم. ديان ساير: آيا باعث شد كه توكاملأ تغيير بكني؟ من در مورد اينكه كجا ميخواي زندگي كني باهات صحبت كرده ام. آيا اين اتهامات نظرت را در مورد اينكه اينجا زندگي كني تغيير داد؟ آيا داري در باره زندگي كردن در يه جاي ديگه فكر ميكني؟ مايكل: ديگه برام اهميت نداره كه تو آمريكا بمونم. نه..... من، من اهميت نميدم. من هميشه نورلند را خواهم داشت. اما من به دود و مه حساسيت دارم. ميدونين، بنابراين نميتونم دود و مه را تحمل كنم. دوست دارم به خارج از كشور برم. راستش را بخواهيد خارج از كشور هستم. ديان ساير: هستي؟ مايكل: بله ديان ساير: كجا؟ مايكل: اوه، هنوز در مورد جاي دقيقش تصميم نگرفتم. احتمالأ آفريقاي جنوبي. ديان ساير: كه براي هميشه زندگي كني؟ مايكل: شايد سوئيس ديان ساير: ليزا، آيا تو هم از اين تصميم طرفداري ميكني؟ ليزا ماري: ميتونيم موضوع را عوض كنيم.... صبر كنين... به اين حقيقت بپردازيم كه ما در خونه هاي جدا از هم زندگي نميكنيم... با اين موضوع شروع كنيم. مايكل: بله، ما جدا از هم زندگي نميكنيم.... اونهايي كه اين حرفها را ميزنن فقط خواب ديدن. ليزا ماري: مسخره است. دوربين مخفيتون را كجا قايم كردين؟.... به هر حال.... اوه متاسفم........هه هه مايكل: نه هروقت خوا ستي وارد بحث شو. ليزا ماري: چي؟ من در مورد كشورهاي اونور آب چه احساسي دارم؟ فكر ميكنم اونجاها محل زيبايي براي ديدن باشه... دوست دارم يه خونه اونجا داشته باشم. ما دائمأ به طرز غير قابل باوري مورد مزاحمت قرار خواهيم گرفت. مايكل: ( ميخندد ) ديان ساير: قبل از اينكه از دو سال اخير دور شيم؛ چون من بهت گفتم كه ميخوايم نظراتت را درباره دو سال گذشته نشون بديم.......... كلييپي كه تو با خواهرت انجام دادي به نام ” اسكريم“ ....... تو در اين كليپ كلماتي به كار ميبري......( ديان آن كلمات را براي آدمهاي ميانسالي كه نميتوانند آنها را دنبال كنند، تكرار ميكند )........ كلماتي كه ميشنويد اينها هستند: « اغتشاش، كوبيدن، قرباني كردن » و « به من فشار نيارين » مايكل ميگه ” اتفاقات دو سال گذشته من را وادار به جيغ كشيدن مي كرد “ « ويدئوي اسكريم پخش ميشود » -------------------------------------------------------------------------------- ساير: ما فيلم عروسي شما دو تا را داريم. و من ميخوام بگذارم تا شما در باره ي چيزهايي كه الان اينجا ميبينيم، كمي برامون صحبت كنين. اگه كارگردانمون « راجر گودمان » بخواد كه اون را نشون بده ما شما را به گذشته برميگردونيم، يك سال قبل؛ درسته؟ ليزا ماري: بله ديان ساير: نزديك به يك سال قبل « فيلم مراسم ازدواج نشان داده ميشود » -------------------------------------------------------------------------------- ليزا ماري: من ميتونم بهت بگم كه شبيه يه احمق به نظر ميرسم. مايكل: تو شبيه يه احمق به نظر نميرسي. تو بيشتر شبيه يه... نه ليزا ماري: ( ميخندد ) ميخواي بهت بگم؟ ديان ساير: بله ليزا ماري: زماني كه داريم فيلم را مي بينيم؟ ديان ساير: به ما بگو ليزا ماري: زماني كه مي بينيم......... ديان ساير: بگو.... ما الان داريم مي بينيم. مايكل ( به ليزا ) : من ميگم مايكل ( به ليزا ) : من ميگم ليزا ( به مايكل ) : ها؟ ليزا: وسط هاش كشيش از مايكل امضاء خواست. خوب حالا وقتمون تموم شد. مايكل ( به ليزا ) : چطوري به نظر مي رسم؟ ليزا ( به مايكل ) : عالي مايكل ( به ليزا ) : مطمئني؟ ليزا ( به مايكل ) : آره ديان ساير: خوب، ليزا من ميدونم كه تو ميخوا ستي دراين مورد صحبت كني. خيلي ها در باره ي اين ازدواج مشكوك هستن. من شنيده ام كه اين ازدواج يه نقشه ي ساينتولوژي ( يه فرقه ي ديني ) بوده. و اينكه تو يكي از اعضاي كليساي ساينتولوژي هستي كه گفته ميشه تاثير زيادي روي اعضاش داره و اينكه شوهرت كه ازش طلاق گرفتي يكي از طرفداران اين فرقه بوده و هنوز هم خيلي تو زندگيته. و اين همش يه قسمت از يه نقشه است تا مايكل و پولش را وارد كليسا بكنين. مايكل: اوه............ واي!!! ليزا ماري: چرندِ... ببخشيد. اين، اين مسخره ترين چيزيه كه من تا حالا شنيدم. من يكي از اعضاي اون كليسا نيستم. اولأ شما نميتونين تحت تاثير چيزي مثل اين قرار بگيرين و بر طبق شرايط ازدواج من با كسي ازدواج نميكنم مگر اينكه عاشقش بشم. اگه اونها طور ديگه اي فكر ميكنن، ميتونن اين را باور كنن. مايكل: ( با صداي بسيار بلند ميخندد ) ديان ساير: براي اينكه خلاصه كنيم.... چيزي كه بيشتر از همه در مورد مايكل دوست داري چيه؟ ليزا ماري: چي را بيشتر از همه در موردش دوست دارم؟ همه چيز را.... اون شگفت آوره. من واقعأ تحسينش ميكنم. من بهش احترام ميگذارم. من تحسينش ميكنم. من عاشقش هستم.... و نه، ما در اطاقهاي جدا از هم نميخوابيم؛ خيلي ممنون... من همه چيز را در موردش دوست دارم. ديان ساير: براي اينكه اون موضوع را جمعش كنيم.... مايكل، آيا تو طرفدار اين فرقه هستي؟ آيا......... مايكل: نه مايكل: من به روحانيت و نيروهاي ماوراءالطبيعي، مثل خدا، اعتقاد دارم. ولي طرفدار اين فرقه نيستم. من همه چيز ميخونم. دوست دارم بخونم. دوست دارم مطالعه كنم. ديان ساير: گفتين كه تو اطاقهاي جدا از هم نميخوابين و من بايد اعتراف كنم كه... خوب اين پخش زنده است و من فقط دارم سوالي را كه طرفدارانتون از شما داشتند مطرح ميكنم چون من زندگيم را به عنوان يه خبرنگار واقعي نگذروندم كه يه همچين سوالهائي بپرسم. ولي من از اين حقيقت غافل نيستم كه طرفدارانتون يه سؤال داشتند كه بيشتر از همه ميخواستن از شما بپرسن. ليزا ماري ( به مايكل ) : ما با هم... داريم؟ ديان ساير: ما...... مايكل: هه هه هه هه...... اون..... ديان كه هنوز چيزي نپرسيده! مايكل: اون نپرسيد. ديان ساير: خوب مايكل:ما نميدونيم اين سؤال چي قرار بود باشه. ليزا ماري: آيا اين چيزي بود كه ميخواستي بپرسي؟ ليزا ماري: متاسفم « نوار ضبط شده ي مصاحبه با طرفداران پخش ميشود » طرفدار3: آيا شما رفقا واقعأ همديگه را دوست دارين؟ يا فقط به خاطر راضي كردن رسانه ها اين كار را انجام ميدين؟ طرفدار4: آيا شما رفقا صميمي هستين؟ « بازگشت به مصاحبه با مايكل و ليزا » -------------------------------------------------------------------------------- ديان ساير: دوباره........ مايكل: من نميتونم باور كنم!!! ليزا ماري: اووووه!!! ديان ساير: ولي اونها نسبت به اين مسئله كنجكاو هستن. ليزا ماري: ما انتظار يه بچه را نميكشيم. نه، وقتي من نميخوام كه....... مايكل:ما قصد نداريم بگيم كي يا......... ليزا ماري: اين خصوصيه مايكل: اين دست خداست. ديان ساير: ولي هنوز نه؟ ليزا ماري: آيا ما با آسايش خاطر با هم ازدواج كرديم؟ اين واقعأ جالبه، واقعأ برام جالبه. مايكل: مثل اينه كه داريم وانمود ميكنيم؟ اين مسخره ترين چيزيه كه تا حالا شنيدم. ليزا ماري: ولي نميتونين روز به روز با يه نفر زندگي كنين كه...... اولأ ما هميشه با هم هستيم. دومأ چطوري ميتونين 24 ساعت شبانه روز وانمود كنين؟ با يه نفر بخوابين، با يه نفر از خواب بلند شين. مايكل: اين احمقانه ترين چيزيه كه تا حالا شنيدم. ليزا ماري: اون كارهاي روزمره ي خونه را انجام ميده. من هم همينطور...... شما تو خونه ي ما بودين. ما يه خونه ي عادي داريم. يه پرستار بچه داريم. يه نظافتچي. و كارهاي روزمره ي خونه را انجام ميديم. يا اون توي استوديو است يا من توي آشپزخونه هستم. ما هم، باورش ممكنه سخت باشه، مثل مردم عادي زندگي ميكنيم. ديان ساير: شما با هم به خريد ميرين؟ مايكل ( به ليزا ) : ميتونم بگم در مورد چي؟ ليزا: ( ميخندد..... به مايكل نگاه ميكند ) ديان ساير: ما همچنين يه خبر شنيديم مبني بر اينكه تو شايد ميخواي بچه ها را به فرزندي قبول كني؟ مايكل: من عاشق اين هستم كه بچه ها را به فرزندي قبول كنم. فكر ميكنم اين كاريه كه هميشه ميخواستم ديان ساير: ولي بچه هاي ليزا چطور؟ ديان ساير: ولي آيا قصد داري كه اونها را به فرزندي قبول كني؟ ديان ساير: ميخواي اونها را به فرزندي قبول كني؟ مايكل: من عاشق بچه هاش هستم. اونها شيرين هستن. ديان ساير: ولي ميخواي به فرزندي قبول كني؟ نه؟ مايكل: البته ليزا ماري:اما اگه اونها يه پدر بيولوژيكي داشته باشن و..... مايكل: فكر ميكنم اونها خيلي منو دوست دارن. من دوستشون دارم. ليزا ماري: اونها دوستت دارن. مايكل: به ما خيلي خوش ميگذره ليزا ماري: من قبلأ هرگز در اين مورد نشنيدم كه يه نفر بچه هاي كس ديگه اي را كه با اون در ارتباط هستن، به فرزندي قبول كنه. ديان ساير: ما ميخوايم براي يه دقيقه زنگ تفريحي داشته باشيم و با سؤالهاي بيشتري برميگرديم. « پيامهاي بازرگاني » ديان ساير: ميخوايم براي شما فيلم هيستوري را نمايش بديم كه توسط مايكل جكسون ساخته شده و نمايشش در بعضي از سينماهاي كشور باعث برانگيخته شدن خشم مردم شده. اونها ميگن كه اين فيلم به وضوح شبيه فيلم « پيروزي اراده » است كه اون يه فيلم نازيه با يه هدف نازي. مايكل: اين حقيقت نداره. هيچ كدوم اونها درست نيست. ديان ساير: قبل از اينكه اين فيلم را بسازي، آيا اون فيلم را ديده بودي؟ ديان ساير: مردمي هستن كه ميگن..... اين فيلم را تماشا ميكنن و ميگن......... مايكل: قطعأ نه ديان ساير: تو... مايكل: اين فيلم اصلأ ربطي به سياست يا كمونيسم يا فاشيسم نداره. ديان ساير: خوب منتقدان گفته اند كه اين فيلم بزرگترين خودپرستي اي بوده كه يه خواننده ي پاپ تا حالا به طور مستقيم انجام داده. مايكل: خوبه! اين چيزيه كه من ميخواستم. ديان ساير: ولي مردمي كه ميگن........ مايكل: من توجه همه را ميخوا ستم. ديان ساير: اما براي مردمي كه ميگن سمبلهايي كه توي فيلم نمايش داده ميشه، اهميت داره....... مايكل: نه، سمبلها.... نه..... ديان ساير: درد و رنج... مايكل: نه، اين سمبلها ربطي به اون نداره..... سياسي نيست. فاشيست نيست. ديني نيست. ميدونين، ايدئولوژي و همه اين چيزها...... اين خالص و پاكه. عشق ساده. شما تانكي نمي بينين، توپي نمي بينين. اين درباره ي عشقه. اين دور هم جمع شدن مردمه. ديان ساير: درباره ي عشق. ما ميگذاريم كه همه تكه هايي از اين فيلم را ببينن. مايكل: بله ولي اين هنره ...... هنر ديان ساير: باشه مايكل: ما يه كارگردان دا شتيم. ما او را وادا شتيم تا هنر خلق كنه. ديان ساير: الان جواب كوتاه به اين سؤال داده ميشه. -------------------------------------------------------------------------------- « قسمتي از فيلم هيستوري نمايش داده ميشود » -------------------------------------------------------------------------------- ديان ساير: خوب همون طور كه گفتيم..... شايد ما بايد در مورد عدم توافق بر سر معني اي كه اين فيلم براي بعضي از مردمي كه آن را تماشا كرده اند، داشته؛ با هم به توافق برسيم. يكي ديگه از دعواهايي كه به راه افتاده بود بر سر آهنگي بود به نام » They don’t care about us « تو در اين آهنگ ميگي “ Jew me , sue me ” و بعضي از مردم ميگن كه اين آهنگ ضد يهوده. مايكل: ضد يهود نيست. چون من نژاد پرست نيستم. هرگز نميتونستم يه نژاد پرست باشم. من تمام نژادها را از عرب گرفته تا يهود و سياه دوست دارم. ولي وقتي ميگم “ Jew me sue me / every body do me / kick me , kike me / don’t you black or white me / ” ” به من ميگين من يهودي هستم، به من وصله ميچسبونين و از من شكايت ميكنين/ به من كلك ميزنين/ من را لگد مال ميكنين/ من را سياه و سفيد ميكنين.“ دارم در مورد خودم به عنوان قرباني صحبت ميكنم. حسابداران و وكلايم يهودي هستن. سه تا از بهترين دوستانم يهودي هستنن. ديويد گفن، جفري كاتزنبرگ، استيون اسپيلبرگ، مايك ميكلن. اينها دوستانم هستن. همه يهودي هستن. پس اين چه معني اي داره؟ من در جامعه ي يهوديها بزرگ شدم. ديان ساير: من ميخوام از شما دو تا يه چيزي بپرسم چون اين دومين سؤاليه كه مردمه توي خيابون بيشتر از همه پرسيدن. و مايكل من ميدونم كه اين براي تو يه مسئله ي حساسه و تو در موردش با « اپرا » صحبت كردي. ولي يه جورايي مردم هنوز.... اونها احساس ميكنن كه همه چيز را در مورد سفيد شدن پوستت و اينكه تو در انتخابش دستي ندا شتي؛ نشنيده اند. با اين آرايشهايي كه.... نه سياه ونه سفيد.... نه كاملأ مردانه و نه زنانه.... فكر ميكنم مردم ميخوان بدونن كه آيا خودت تصميم گرفته اي كه ظاهرت اين طوري باشه؟ اين از كجا سرچشمه گرفته؟ مايكل: فكر ميكنم كه اون خودش، خودش را خلق ميكنه..... اين طبيعته...... ليزا ماري: اون يه هنرمنده. اون هر حقي داره تا...... مايكل: من يه هنرمندم. من كنسرت اجرا ميكنم. ليزا ماري: و اون دائمأ در حال دوباره اصلاح كردن يا تغيير دادن يا بازسازي چيزهاست. ميدونين، كار كردن روي نقص هايي كه بايد روشون كار بشه. اگه چيزي ببينه كه ازش خوشش نياد، تغييرش ميده. اون خودش را دوباره ساخت. اون يه هنرمنده. مايكل: ومن ميخوام يه روزي يه نقطه ي قرمز رنگ اينجا بگذارم ( به پيشاني اش اشاره ميكند ) ؛ و دو تا هم چشم. ديان ساير: اما آيا آرزو ميكني كه هنوز هم پوستت همون رنگي بود؟ مايكل: آيا آرزو ميكنم كه هنوز هم اون رنگي بودم؟ ديان ساير: سياه مايكل: من به اون غبطه ميخورم ( به ليزا اشاره ميكند ) ، چون اون ميتونه آفتاب سوخته بشه ولي من نميتونم. ديان ساير: يه سؤال ديگه، آيا قصد دارين كه با هم بخونين؟ ليزا ماري: نه ديان ساير: هر دوي شما مايكل( براي ليزا ميخواند ) ” من دوست دارم با تو بخونم، آيا تو دوست داري با من بخوني؟ “ ليزا ماري: ( سرش را به علامت منفي تكان ميدهد ) ديان ساير: تو نميخوني؟ ليزا ماري: من نميخونم..... اگه ميخوا ستم ميخوندم..... منظورم اينه كه من براي پيشرفت كار خودم در زمينه ي موسيقي با مايكل ازدواج نكردم. فقط ميخواستم اين موضوع را هم روشن كنم. مايكل: ( براي ليزا شاخ ميگذارد ) ، چي؟ هه هه..... ( ليزا ماري مايكل را نيشگون ميگيرد ) مايكل: بسه! ( ميخندد ) ديان ساير: يه زنگ تفريح خواهيم داشت و بعد برميگرديم. « پيامهاي بازرگاني » -------------------------------------------------------------------------------- ديان ساير: چون يه ساعت وقتمون تموم شده، ميخوام از هركدومتون يه سؤال بپرسم كه يه خط جواب داره. زمان خيلي كمه..... درپنج سال آينده، دوست دارين كجا باشين؟ مايكل: اوه، پسر! من كاري را كه الان انجام ميدم، دوست دارم. و دوست دارم هر كاري انجام بدم تا به بچه ها كمك كنم..... و سلام « بابي شريت » ليزا ماري: من فقط ميخوام مردم قبلش بدونن كه با چه چيزي روبرو هستن و بفهمن كه ما جوك نيستيم. اظهار نظر هاي پست...... همه ي اين جور چيزها. واقعأ عصباني كننده است. آرزو ميكنم كه اين الان تموم شده باشه. اما.... مايكل: ما ميخوايم كه اونها را خفه كنيم. ديان ساير: خيلي خوب، پس در پنج سال آينده شما ميخواين كه....... ليزا ماري: بله ما ميخوايم خفه شون كنيم. مايكل: مزخرفات را باور نكنين. تموم مزخرفات تبلويدها..... نخونين..... بهش گوش نكنين. اين مزخرفه. احمقانه است. ديگه بسه. ديان ساير: و امشب تموم شد. مايكل: بله ( مشتش را به علامت پيروزي بالا مي برد یه مصاحبه دیگه..... این مصاحبه در ۲۸ جولای ۱۹۹۵ انجام شد . این مصاحبه از اي.بي.سي و ام.تي.وي پخش شد. كليپ «يوآرنات الون» براي اولين بار بعد از این مصاحبه نمايش داده شد . بيل بلامي: تو، جانت و كليپ «اسكريم»، براي دريافت 11 جايزه كليپ موسيقي ام.تي.وي نامزد شديد و اين در طي دهه اخير اتفاق نيفتاده بود. اين چه احساسي به تو ميده؟
مايكل: خيلي خيلي باعث افتخاره. و مطمئن هستم كه جانت هم، همچين احساسي داره. ما خيلي سخت روي اين ويدئو كار كرده ايم. توليد كارهايي مثل اين ، دستاورد خيلي مهميه. من خيلي خيلي خوشحال هستم. بيل بلامي: اين فوق العاده است. وقتي كليپ «اسكريم» را ديدم... انرژي خيلي زيادي در اين كليپ وجود داره. شما رفقا درست مثل دو تا ماشين الكتريكي هستين. با هم كار كردن چطوري بود؟ رقصيدن و تمام چيزها... مايكل: عالي بود چون ما عاشق رقصيدن هستيم. و رقصيدن با خواهرم من را به ياد زمانهاي گذشته انداخت. چون به ما اين امكان را داد كه بعضي وقتها به جاي كار كردن؛ وقتمون را با بازي و به طرف همديگه، چيز ميز پرتاب كردن، تلف كنيم و خوش گذشت. ديدن پشت صحنه اش همون قدر سرگرم كننده و لذت بخشه كه ديدن كليپش. بيل بلامي: شما رفقا بايد يه كليپ ديگه براي ما (طرفدارها) بسازين. چون ما عاشقش هستيم، مرد. مايكل: ازت ممنونم (لبخند ميزند) بيل بلامي: وقتي ما ويدئوهاي تو را تماشا ميكنيم، اونها خيلي نوآورانه هستن. هميشه با جديدترين و پيشرفته ترين امكانات. چقدر درگير مراحل خلق كليپهات هستي؟ مايكل: خيلي زياد. چون تقريبأ ايده ي اين كارها از منه و دوست دارم كه افراد ديگه اي با من همكاري كنن. در مورد اين يكي ”اسكريم“... ايده اش از من نبود. ايده اش را كارگردان داد. من تقريبأ دوست دارم كه ايده ها را تو ذهنم فرم بدم و حركات رقص را طراحي كنم. ولي هميشه يك تلاش دسته جمعي پشت اين كليپها هست. بيل بلامي: ازبين تمام كليپهات، وقتي برميگردي وبه اونها فكر ميكني، كليپ مورد علاقه ي مايكل جكسون چيه؟ مايكل: مورد علاقه؟.... احتمالأ يه چيزي مثل «تريلر و اسموت كريمينال» من يه همچين كارهاي سختي را دوست دارم. ما قصد داريم از اين نوع كارها بيشتر انجام بديم. بيل بلامي: قصد داري كه كارهاي بيشتري از اين نوع انجام بدي؟ مايكل: بله بيل بلامي: آه، بله[با هيجان]... مايكل، توهنرمندي هستي كه به تهيه كردن كارهاي خودش معروف شده، ولي تو با تعداد زيادي از افراد ديگه هم، همكاري ميكني. چطوري افرادي را كه ميخواي باهاشون كار كني، انتخاب ميكني؟ مايكل: من تقريبأ اين كار را نميكنم. من هنرمندي را كه ميخوام با اون كار كنم، انتخاب نميكنم. فكر ميكنم اين يه جوري خود به خود اتفاق ميافته. فكر ميكنم اونها يه چيزي را كه به نظر من جالب مياد، ميسازن و ما روي اون با هم كار ميكنيم. بيل بلامي: دوست داري با كدوميك از هنرمنداني كه هنوز باهاشون كار نكردي، كار كني؟ مايكل: احتمالأ يه نفر مثل «چايكوفسكي» يا «كلود دبوسي» . يه هنرمندي كه ديگه در دسترس نيست. بيل بلامي: بعضي از اونهائي كه روي آلبوم «هيستوري» باهات همكاري كردن، چه كساني بودن؟ مايكل: با «آر.كلي، نوتوريس بيگ، بويزمن» كار كردم. اونها پديده هستن. بيل بلامي: شكيل به من گفت... مايكل: بله «شكيل اُنيل»، البته... اون عالي بود بيل بلامي: اون واقعأ نگران بود، ميدوني، اون نميتونست باور كنه. گفت كه ميخواسته جيغ بزنه. مايكل: اون... اون عالي بود مايكل: بله بيل بلامي: كليپ جديد «يوآرنات الون»، يه آهنگ داره كه توسط «آر.كلي» نوشته و توليد شده. چطوري شد كه شما رفقا با هم ديگه شروع كردين به كار كردن؟ مايكل: اون اين آهنگ را تهيه كرد و من ازش خوشم اومد. در واقع، ما اين يكي را با هم توليد كرديم. اين واقعأ يه آهنگ شگفت انگيزه... «آر.كلي» يه هنرمند شگفت آوره. بيل بلامي: اين آهنگ جدأ زيباست. منظورم اينه كه، دفعه اول كه شنيدمش، فورأ ازش خوشم اومد. ميخوام بگم كه... آيا وقتي شنيديش روي تو هم همين اثر را داشت؟ مايكل: بله، من هميشه بايد دوبار به اون گوش بدم. بيل بلامي: دو بار؟ مايكل: وقتي كه ازش خوشم مياد، ميخوام دوباره گوشش بدم... ازش خوشم اومد! [كليپ «يوآرنات الون» پخش ميشود] بيل بلامي: خوب پسر، تموم شد! راستش مایکل روز جمعه تو یه مراسمه خصوصی .. تو خونه همیشگیش به ارامش فرو رفت...برا همیشه تا کسی دیگه اذیتش نکنه.... آرامگاهشم در پارک فارست لان واقع در شهر گلندل در لس آنجلسه..... بهترین هدیه مو لیتل مو عزیز بهم داد دی وی دی های مایکل بود....که لیتل مو جون خیلی براش زحمت کشیده..کاوراش ..باید بگم پرتره هات خیلی زیبا بودن .هم مایکل هم کامران .فرشته ی هنرمند من....ازت بازم ممنونم... معذرت میخوام ازت که باعث زحمتش شدم.... و اینکه نتونستم کسی رو دعوت کنم....متاسفم ... وقت ندارم اخه ... دوستتون دارم...خیلی زیااااااااااااااااااااااااد!٬!!!!!!!!!!!!!!!به چشماتونم خیلی خیلی میادددددددد!!!!!!!! باییییییییییییییییی بازم ماه رمضون اومد....ولی من زیاد حال نمیکنم یه چی کمه نمی دونم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امیدوارم نماز روزه های همتون قبول باشه...بعضیا بخاطر یه سری مسایل سیاسی تصمیم گرفتن تارک واجبات بشن.میخوام بگم درست نیس..اخه ربطی نداره .... بهر حال..! ایشالا منو هم دعا کنین... شهریورم که داره نصف میشه.... امروز ۲۹ اوت.... تولده مایکله ..بدون خودش اصلا صفا نداره ..منم براش بزرگداشت گرفتم... روحش شاد برا اینکه مایکلو بشناسینو نظرتون عوض بشه اینجاکلیک کنین! ۲۹ اوت٬ ۷شهریور فرشته ای اومد که کمتر کسی تونست روح پاکشو درک کنه ...از بس خیلی مهربون بود و پاک ! خیلی ساده و بی ریا واحساساتی و....تا فردا باید بگم...ادمای محبوب به همون نسبت که طرفدارای اتیشی دارن دشمنای سر سختی هم دارن که میخوان طرفو تا مرز نابودی ببرن و حتی نابودش کنن چون چشم دیدن محبوبیتشو ندارن ..اون بچه ها رو دوس داشت و با اونا راحت بود بهش تهمت زدن بچه بازه...دوران کودکی خیلی سختی داشت و بخاطر بیماری پوستی رنگش از سیاه به سفید تغییر کرد نه اینکه بخواد هویتشو گم کنه ...تو ویدئو هاش همیشه از سیاه پوستا استفاده میکرد ...اون توانایی دفاع از خودشو نداشت مجبور شد .محل زندگیشو عوض کنه....و روز و شب برا کنسرتش زحمت کشید ...از جونش مایه گذاشت..کسی تو تمرین کنسرتاش زیاد مایه نمیذاره ولی اون برا فناش خیلی ارزش قائل بود...اما دو روز بعد ...ضربه ی نهایی هم زدن و راحت شد ولی ما چی؟..............مایکل عزیز یاد ت همیشه بین طرفدارات میمونه..جات تو یه چشمامون خالیه...صدات شنیده میشه هر چند جسمت نیس ولی روحت همیشه با ماست....و من همیشه عاشقت میمونم فرشته ی مهربون من...!!!!!!!! سلام بر همگی... اول اینو بگم مشروط شدم دیروز ناراحت بودم ولی الان میگم فدای سرمون.. استادای ما از استادی بلدن یه کیف بردارن و حاضر غایب کننو ما رو مشروط کنن یه کار دیگم بلدن از دانشگاه و درس متنفرمون کنن... این روزا اینقد تو این وب و اون وب و اون یکیا ....نوشتم کف کردم ...دیگه هیچ حسی برام نمونده...!!!!!!!! مبحث بعدیمون در مورد اون داستانی بود که نوشتم و همتون با لحن محترمانه فرمودین : چرند بود... من ناراحت نمیشدم از این حرف..راستش اون داستان نبود بلکه یه جریانه واقعی بود که مربوط به خودم میشد ...همین....من اسم مناسبی براش پیدا نکردم....ادم با نوشتن اروم میشه اخه..... خدایا داداشمو کمک کن.... این روزا خیلی دلم گرفته شاید خدا ما رو فراموش کرده ....چرا دعاهام تاثیر نداره اخه...چراااااااااااا شما بعضیاتون سنتون کمه ...دنیاتون فرق میکنه ....خوش به حالتون.... بگذریم..... خب اما عکسای این بار... یه والپیپر قشنگ از کامی جونم.... خیلی انتیکه هااااااا!!! هومنوووو!.....قیافه ی من بعضی وقتا شبیه این عکس کامی میشه..مخصوصا چشماشششش بخووووووووووو نیییییییییییم.....میخونییییییییییم! کامران وهومن خمیازه میکشند..٬ْ خسته شده اند. اره شما گفتین اینا هم گفتن چشم نمیکشیم... اینا اومدن اعتراض یا شوی لباس؟؟؟؟؟ کامی میخواد ریش بده بیرون ...نه کامی بی خیال شو... داااااااااااااااااش کامیییییی جونم نیستی ببینی سمیرا مشروط شد بخاطر هیچ و پوچ.... چی میشد کامی همکلاسیم بود کمکم میکرد یا استادمون میشد بخدا همشو یه ضرب مثل هلو پاس میکردم..غمی نداشتم که...داداش گلم دوست دارم ....هر چند یه ذره احساس میکنم عوض شدی.. کامی جلو چش خودم بزرگ شده ااااااااااااااااا کامی خیلی ترسیده هااا...از اون موجودات شیطانی فاصله بگیر..... کامیارم که نردبون داروخونس....از هومن بلندترم پیدا میشه... هومنم ریش داده بیرون ...اصلا بهش نمیاد... کناریشم خودشو میکشه عین هومن بشه... ما علاوه بر اینکه پرسپولیسی هستیم سینه چاک موسوی نیز هستیم...! من ندیدم اینو.... شما خیلی مثبتید... اااااااااااااااااااااااااااای ......هومن... تقدیم به هومنیان محترم... خودش میزنه... میخونه... به گزارش کامران این خونه دزد اومده.....نیگااااااااااااااااا
...







![]()
![]()
![]()
![]()
لیتل مو مهربون و عزیز.
..علیرضا ی عزیز..![]()
..ندا جون.
الهام جون.
..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ليزا ماري: ما از اون به بعد با هم در تماس نبوديم.
” بله، اين كار را ميكردم “
نداشت كه ثابت كنه من اون كار را انجام دادم. و به هر حال..... اونها اطاق من را زيرورو كردن، تمام كتابهام را گشتن، تمام نوارهاي ويدئويي. تمام چيزهاي خصوصيم..... وهيچي پيدا نكردن...... هيچي، هيچي كه بتونه ثابت كنه كه مايكل جكسون اون كار را انجام داده..... هيچي.
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
ديان ساير: مخصوصأ به خاطر چيزهايي كه به بچه ها ميدن،.... پولهايي كه تو به بچه ها ميدي.
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
ديان ساير: آيا نكته اي وجود ندا شت كه تو به خودت بگي، چيزهايي را كه همه خونده بودن، بخوني و به خودت بگي ” شايد حقيقت داره “ شايد من كاملأ نفهميدم كه اون كيه.
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
ليزا ( به مايكل ) : چي؟
ديان ساير: برنامه ريزي كرده اي كه بشي؟
ليزا ماري: هاهاها..........
ليزا ماري: باشه من نمي پرسم.
ديان ساير: جازه بدين يك يا دو دقيقه از آن را نمايش بديم.
ديان ساير:اجازه بدين يك يا دو دقيقه نمايش بديم.
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
طرفدار1: ما ميخواهيم بدونيم كه آيا شما انجامش دادين؟
طرفدار2: مايكل، ميدونم كه اين يه سؤال خصوصيه، ولي آيا شما با هم ...، با ليزا؟
--------------------------------------------------------------------------------
ليزا ماري: بله. بله! بله
ديان ساير: و ما تو روزنامه ها خونديم كه شما انتظار يه بچه را ميكشين.
مايكل: مسخره است.
ديان ساير: چرا؟
ليزا ماري : خوب چرا نقاط مشترك زيادي با هم ندا شته باشيم؟ اين يه سؤاله. چرا؟ چرا نه؟
ليزا ماري: ما به خريد ميريم. براي شام بيرون ميريم. بعضي وقتها با هم جروبحث ميكنيم.
انجام بدم ولي بچه هايي از تمام نژادها. بچه هاي عرب، بچه هاي يهودي، بچه هاي سياه پوست. تمام نژادها.
مايكل: من عاشق بچه هاي ليزا هستم. اين يه مأموريته كه....
مايكل: ببخشيد؟
مايكل: من همه چيز نگاه ميكنم. من عاشق فيلم هستم. من عاشق فيلمهاي مستند گزارشي هستم. من اصلأ كاري با اون فيلم نداشتم.
ديان ساير: براي انتقام؟
مايكل: بله، اونها توي تله ي من افتادن.
مايكل: شما بايد اين را از طبيعت بپرسين. من عاشق رنگ سياه هستم.
ديان ساير: ولي آيا آرزو ميكني كه الان اون طوري بودي؟
--------------------------------------------------------------------------------
بيل بلامي: پس، خيلي خوش گذشت، نه؟
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
فداش بشم.....
![]()
روحش شاد....![]()
![]()







-m-1.jpg)

-m-9.jpg)
-m-5.jpg)
-m-14.jpg)
-m-15.jpg)
-m-4.jpg)
-m-8.jpg)
-m-6.jpg)




.jpg)
.jpg)



.jpg)
.jpg)

| Design By : Night Skin |


one">